مصائب عمومي و اجتماعي

دكتر حسن لباف از قول مرحوم پدرش كه براي علي آقا(همدانیان) پنبه مي‌خريده، چنين حكايت مي‌كند: در آن سال برخي از مردم واقعا از شدت سرماي زمستان مي‌مردند. يك روز رفتم در كارخانه پيش علي آقا با او كار داشتم، ديدم فكري است و مات مات نگاهم مي‌كند. حرفم يادم رفت، در چشمهاي من نگاه كرد و گفت: ببينم مي‌تواني سر يك هفته پانصد لحاف كرسي و پانصد كرسي و پانصد گوني خاكه زغال جور كني؟

چشمانم برق زد. انگار جان صد نفر ديگر را هم به من داده باشند و بي‌آنكه فكر عملش را بكنم گفتم: »بله آقا« و بيرون زدم . همان وقت از همان جا پارچه‌ها را برداشتم، پنبه‌ها را وزن كردم و دستور دادم ببرند به خانه قديمي‌اش در باغ همايون كه ديگر متروكه بود. بعد با دوچرخه راه افتادم و هر چه حلاج بود بسيج كردم و به آن خانه بردم. به هر چه نجار در شهر بود سفارش كرسي دادم، ترتيب خاكه زغال را هم دادم و بيست و چهار ساعته حواسم جمع حلاجها بود كه خدايا آيا هفت روز هشت روز نشود؟ سر هفته شاد و شتابان رفتم دفترش، با نگاهش گفت : »كردي« و از نگاهم فهميد كرده‌ام، دست كرد در كشو ميزش، چند برگ كاغذ درآورد و گفت: »اينها را به اين آدرسها برسان« به سرعت خواستم از دفتر بيرون بيايم، كه صدايم كرد و گفت »مبادا بفهمند از طرف من است«. يك هفته با دوچرخه، تو برف و تو گل و شل و روي يخ پا زده بودم. تمام صورت و دستهايم از سرما سياه شده بود. نگاهي به آدرس‌ها انداختم، دود از سرم بلند شد، از جوباره تا ته زينبيه، از دردشت تا بيد‌آباد، حالا چطوري اين آدرس‌ها را پيدا كنم؟

فهميدم تازه كارم در آمده است كه هفته گذشته در مقابلش هيچ است. ديگر نمي‌خواهم بگويم اين لحاف و كرسي و خاكه را به چه كساني و چه جاهائي تحويل دادم  بچه‌هايي كه مثل جوجه مي‌لرزيدند و از سرما سياه شده بودند، پيرزنان و پيرمرداني كه نفس‌هاي آخرشان را مي‌كشيدند و توي چه دخمه‌هائي زندگي مي‌كردند، بماند.

ارتباط با ما

  • نشانی: اصفهان، خیابان عباس آباد، پلاک 238
  • تـلـفـن:  03132339333    
  • دورنگار:  03132334506
  • پـست الکترونـیـکی: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
  • ســامـانـه پیـامـکی: 30002666600012

امکانات سایت

1392 © کلیه حقوق این سایت متعلق به
موسسه خیریه علی و حسین همدانیان است.

توسعه و پشتیبانی توسط واحد فناوری اطلاعات